هفته اخیر هفته خوبی نبود. دل نگرانی ها و برخی مشکلات و ناراحتیها باعث شده بود که حساس و بداخلاق و بی حوصله بشم. توی هفته گذشته کسی نبود که ترکشی از این بی حوصلگی نصیبش نشده باشه. این وسط از همه بدتر شرایط همکلاسی بود. هروقت زنگ میزد یا بی حوصله جوابش و میدادم یا با بداخلاقی و عصبانیت صحبت و تموم می کردم. دیروز  صبح اوج این ناراحتیها بود.

من منتظر یه تماس کاری از یه شرکت بودم. اون برای تغییر وضعیت شغلیش با دو تا از مدیرعامل های بزرگ صنایع جلسه داشت. هر دو تحت فشار روحی بودیم. صبح زنگ زد. من احمق باز با هورمون های بهم ریخته بهش توپیدم. وقتی تلفن رو قطع کردم از خودم و رفتارم بدم اومد. میدونم خیلی تحت فشار هستم ولی حتی فکر نمیکردم توی این شرایط چنین برخوردی ازم سربزنه. 

بعد از یکساعت از شرکت فوق الذکر زنگ زدند و برای شنبه صبح باهام قرار مصاحبه گذاشتند. کمی فکرم آروم شد. منتظر بودم جلسه همکلاسی تموم بشه و باهام تماس بگیره.

زنگ زد. پرسید بهت زنگ نزدن؟ جریان رو براش تعریف کردم. گفت خوبه. گفتم تو چی شدی؟ گفت هیچی. فعلا صحبت کردیم و شرایطمو گفتم....ناگهان صدا قطع شد. بعد از پنج شش دقیقه گفت : من چند دقیقه دیگه باهات تماس میگیرم. گفتم: خوب چی شد؟ گفت : زنگ میزنم. و گوشی رو قطع کرد. من موندم با یه عالمه عصبانیت و استرس. چند دقیقه صبر کردم و خودم زنگ زدم. گفت ببین عشقم نمیتونم الان باهات صحبت کنم. گفتم خوب چرا؟ گفت: هیچی پام رو گلا سر خورد و افتادم زمین. الان خودمو و وسایل و لباسام وسط یه جای شلوغ توی تهران، سرتا پا گلیم. فرصت بده بهت زنگ میزنم. گوشی و قطع کردم. حق داشتم استرس داشته باشم. تو بدترین شرایط ناراحتی و عصبانیت هیچوقت گوشیو روم قطع نکرده بود. بیست دقیقه بعد زنگ زد. پرسیدم : طوریت شده؟ دست و پات چیزی شده؟ گفت: نه عزیزم. خوبم. گفتم: سرت که زمین نخورد؟ گفت نه جانم. خوبم. فقط الان باید برم خونه لباسامو عوض کنم و برگردم شرکت.  گفتم مطمئنی چیزی نشده؟ گفت میخوای برات عکس بگیرم و بفرستم تا خیالت راحت بشه؟ گفتم منظورم کارته. گفت نمیتونم تو تاکسی صحبت کنم. رفتم  شرکت بهت زنگ میزنم. 

من موندم با یه عالمه غصه. آخه مامان بزرگم می گفت ما زنا زیاد زمین میخوریم چون همیشه  به هزارتا چیز فکر میکنیم. ولی مردا فقط وقتی زمین میخورند که فکرشون خیلی مشغول باشه و کلا ذهن درگیری داشته باشند. نگران بودم.

من آدمی هستم که وقتی برای عزیزانم اتفاقی میفته خیلی زود دستپاچه میشم و همش فکر میکنم حال اون شخص خیلی بده. تا دیروز همچین فکری درمورد همکلاسی نداشتم. دیروز از وقتی گوشی تلفنو قطع کرد تا وقتی دوباره تو شرکت باهام تماس گرفت، هزارتا فکر و خیال ناراحت کننده اومد توی ذهنم.  آخرش هم نشسته بودم و گریه میکردم که زنگ زد. صدامو که شنید پرسید: گریه میکنی؟ گفتم نه، دماغم چکه میکنه. گفت داشتیم؟ گفتم: چیو؟  گفت اینو که به همدیگه دروغ بگیم؟ انگار منتظر بودم تا حرفی بزنه، با صدای بلند زدم زیر گریه و گفتم تو داری یه چیزیو ازم پنهون میکنی. با ناراحتی گفت اصلا اینطور نیست. چرا اینجوری فکر کردی؟  حرف مادربزرگ و براش گفتم و پرسیدم: حالا بهم میگی چرا فکرت مشغوله؟ گفت: فکرم برای تو ناراحته. میدونی این هفته چقدر حالت بد بوده؟ نگرانتم. اونجا هم نیستم که بتونم کاری برات انجام بدم. گفتم من خوبم. خوب میشم. تو هم خوب باش.  

ماجرای جلسه رو کامل برام تعریف کرد. فکر میکردم نتیجه بدی داشته ولی اینطور نبود و خیالم راحت شد. فردا هم با شرکاش جلسه داره. این جلسه خیلی مهمه. بعد  از این جلسه معلوم میشه که با اونا میمونه یا کلا کنار میکشه و میاد بیرون. خداکنه اتفاق های خوبی بیفته و همه چیز روبراه بشه.

.

.

پ.ن. ممنونم که هستی، ممنونم که اینقدر با من صبوری، میدونم یکی از آرزوهات اینه که آدرس این صفحه رو داشته باشی و اینجا رو بخونی و میدونم که یه روزی از خواننده های این صفحه میشی، اینو برای اون روز مینویسم: نمیدونم چجوری، ولی منو اهلی خودت کردی، لطفا همیشه پیشم بمون.

منبع : رافائل تنهابا من بمان منبع : رافائل تنهابا من بمان منبع : رافائل تنهابا من بمان
برچسب ها : گفتم ,جلسه ,خیلی ,شرکت ,هفته ,زمین ,باهام تماس ,منتظر بودم